
باد بود و باد
در این هیاهو ، در دل این شب سیاه ، من بودم و سکوت ، من بودم و یک عالم حرف نگفته ،یک عالم آرزوی بزرگ،یک عالم خیال باطل.
ای شهر بزرگ که با تمام چشم های روشنت در دل این سیاهی فقط نگاه می کنی. بگو در دل این سکوت چه داری.
بگو که چه خوابی برایمان دیده ای.
چشم هایت همیشه زیبا نیست چون هیچ اشکی در آنها نداری. اشکی که برای پا های یخ زده ی دختر بچه گل فروش می بایست جاری میشد تبدیل به سیلی سرد و محکمی کردی و به صورتش نواختی برای چند تومان کسری که آورده بود و ....
هیچ صدایی نیست جز خش خش جاروی رفتگر پیر که در فکر جهیزیه دخترش است و به فکر وامی که آیا میشود یا.....
صدای غرش کامیون هایی که به سرعت می گذرند تا سنگ ببرند برای ساختن دیوار های بلند و خاکستری یا پل هایی که برای وصل کردن نیست برای جدا کردن است...
ای باد تو چرا همدست این شهر شدی؟ تو که به ندرت عصبانی میشدی حالا همیشه خشمگینی
تو چرا به زاغه نشینان رحم نمی کنی و همان تکه سرپوشی که دارند را به زور ازشان می گیری؟
چرا چون زورت به قوی تر از آنها نمی رسد ؟ زورت به کاخ نشینان بالا نمی رسد؟عصبانی هم می شوی بشو من از تو نمی ترسم اگرچه زورت بیشتر از من است ولی من با نم نم باران که یواشکی از دستت رها میشور و همراه تو می آید دوستیم. من به او دل خوشم.
کاش همه آدمها به باران دل خوش بودند. کاش هیچوقت چتری نبود تا باران ببارد و همه ی عقده های شهر را بشوید تا چشمهایش زیبا شود. باران همان اشک شهر است . بگذارید جاری شود تا سبک شوید.تا برای لحظه ای از سیلی و وام و سنگ رها شوید.
|
+| نوشته شده توسط
عاطفه در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
|