تبليغاتX
زل
 
و خوب می دانی سکوت چه طعمی دارد!
تازگی ها حجم سکوت بینمان وسیع شده است خیلی
من از دست سکوت چشمهایت باران زده شده ام، شدید
نمی دانم چرا وقتی بعد از قرن ها فاصله، تو را می بینم، تمام دهانم طعم سکوت می گیرد؟!
درست طعم چشمهایت را, دوست دارم در این مدت چند صدم ثانیه ای که پیشم هستی به تو بگویم
که زندگی بدون تو از نفس عمیق کشیدن در آب دریا هم سخت تر است, خیلی خیلی سخت تر؟!
اما نمی شود؟! هر کاری می کنم نمی شود که بگویم؟
|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 

باد بود و باد
در این هیاهو ، در دل این شب سیاه ، من بودم و سکوت ، من بودم و یک عالم حرف نگفته ،یک عالم آرزوی بزرگ،یک عالم خیال باطل.
ای شهر بزرگ که با تمام چشم های روشنت در دل این سیاهی فقط نگاه می کنی. بگو در دل این سکوت چه داری.
بگو که چه خوابی برایمان دیده ای.
چشم هایت همیشه زیبا نیست چون هیچ اشکی در آنها نداری. اشکی که برای پا های یخ زده ی دختر بچه گل فروش می بایست جاری میشد تبدیل به سیلی سرد و محکمی کردی و به صورتش نواختی برای چند تومان کسری که آورده بود و ....
هیچ صدایی نیست جز خش خش جاروی رفتگر پیر که در فکر جهیزیه دخترش است و به فکر وامی که آیا میشود یا.....
صدای غرش کامیون هایی که به سرعت می گذرند تا سنگ ببرند برای ساختن دیوار های بلند و خاکستری یا پل هایی که برای وصل کردن نیست برای جدا کردن است...
ای باد تو چرا همدست این شهر شدی؟ تو که به ندرت عصبانی میشدی حالا همیشه خشمگینی
تو چرا به زاغه نشینان رحم نمی کنی و همان تکه سرپوشی که دارند را به زور ازشان می گیری؟
چرا چون زورت به قوی تر از آنها نمی رسد ؟ زورت به کاخ نشینان بالا نمی رسد؟عصبانی هم می شوی بشو من از تو نمی ترسم اگرچه زورت بیشتر از من است ولی من با نم نم باران که یواشکی از دستت رها میشور و همراه تو می آید دوستیم. من به او دل خوشم.
کاش همه آدمها به باران دل خوش بودند. کاش هیچوقت چتری نبود تا باران ببارد و همه ی عقده های شهر را بشوید تا چشمهایش زیبا شود. باران همان اشک شهر است . بگذارید جاری شود تا سبک شوید.تا برای لحظه ای از سیلی و وام و سنگ رها شوید.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوستش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي‌وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي‌سوزونه گاهي قلب‌و زهرتلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي‌مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشمات مي‌ميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي‌پرسي يعني مي‌شه اون بره زماني
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي‌خواد اون‌و ببينه
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي‌وفايي
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشن تو دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده‌ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه كسي شكستن
خيلي سخته واسه‌ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه‌ي اون بشه عادت
ديدن‌و بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه‌ي اون كسي خيسه
كه پيام داده يه عمره واسه تو نمي‌نويسه
خيلي سخته اون‌كه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اون‌جا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه عاشق بمونيم
اونقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوم‌مونيم
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 
فرصتی نيست تا بينديشم
ساده می گويمت خداحافظ
و تو را می سپارمت به خدا
و خداحافظت ... خداحافظ
 
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
نشستی و زل زدی به شعله ی شمع
کاش میدونستم به چی فکر می کنی
سوختن ؟
یا
پروانه شدن ؟!
****
***
**
*
|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |
 
 
بالا